X
تبلیغات
مینویسم با خودکار سفید
























مینویسم با خودکار سفید

وبلاگی برای هر انچه که مینویسم

نام من رهگذر است

شهرتم بیکاری

شغل من رد شدن از ساعت هاست

خانه ام در دل کوه و دل دشت

رنگ من گاه سیاه

رنگ من گاه سپید

شاعرم,رهگذرم,و به دنبال صدای دل ها

و به دنبال غم و مشکل ها

لحظه هایم پر جوهر پر کاغذ و پر از قافیه هاست

لحظه هایم گذر آهسته پر از فاصله هاست

و منم خالق این قافیه ها فاصله ها

دل من میخواهد

که به دور از همه ی فاصله ها,و به دور از همه ی قافیه ها خاطره ها

بنویسم چند جمله توی ساحل روی سنگ و موجها

بنویسم دوستت دارم تورا پاکا اهورا خالقا

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 14:29 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|

 

روزها میرفت و من در لاله زار یخ زده

در پی آزادی خود بوده ام

هرچه میگشتم فقط سردی نثارم میشد و فریاد و درد

درمیان شاخه های یخ زده

در میان لحظه های مثل مرگ

در فضای سرد و کولاک و پر از ترس و تگرگ

میشکستم مثل برگ

مثل برگی در خزان

میشکستم مثل ساقه مثل چوب

و در آن گلزار به مثل مزار

و در آن سرمای سرد لاله زار یخ زده

و منه رهگذر بی ترس و وهم

میشکستم شاخه های خشک را

مینوشتم جمله های تیز را

میبریدم ریشه های ترس را

مینوشتم از دلم از وهم خودمینوشتم جمله ای در حد خود

مینوشتم از دلم از قلب خود

مینوشتم آرزوی دیدن یک لاله زار

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 16:59 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|


 

 

خداوندا منم آدم

به دنبال گناه چیدن یک سیب

من را راندی از درگاه زیبایت بهشت جاودان خود

اینچنین آواره ام کردی

که در اینجا درون این قفس دنیا

به دنبال مکانی خالی از وسوسه میگردم

که در آن سر به روی خاک بگذارم

و بخشش بطلبم از تو

وگاهی رو به رویت خالی از هر فکر شیطانی

با تمام قلب خود آزام بنشینم

و آنجا جز تو را هرگز نخواهم دید

وآنجا جز تو را هرگز نخواهم خواست

و گاهی من میان این همه پاکی

سرم را روی خاک پاک بگذارم

و کنار تو برای تو بمانم بی هوس بی فکر شیطانی

نخواهم چیدن سیبی

نخواهم چیدن گندم

فقط فرصت بده تا بار دیگر عاشقت باشم

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 16:35 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|

منم لولی وشم مغموم و پر دردم

منم من رهگذارم پرغم و سردم

چمانم دیدمانم پر ز تشویش است

دلم کوچک همانند دل میش است

دستهایم پینه هایش بس نمایان است

قلب من آرامشش مدیون باران است

خنده هایم ظاهرش خنده دلم پر گریه است

این دل غمگین و پر اشکم به سالی مرده است

گاه گه باران که میبارد دلم وا میشود

این چمان خیس من پر ز تمنا میشود

گاه گه مادر که می آید بدی ها میرود

خنده می آید غم و اندوه و سرما میرود

من چرا باید چنین باشم چرا اینگونه ام

این گناه سرنوشتم بود یا بود از خودم

من چرا لولی وشم مغمومم و پر درد و آه

کس جوابی میدهد آیا بیاوردم گناه؟

در کناری من نشستم باز با چشمان باز

ناگهان نوری به سویم آمدو دستی دراز

چشم خود وا کردم و سویش نگر کردم خدا

خود سخن وا کرد گفتا این منم شخص خدا

سالها و لحظه هایت را تباهی میکنی

زندگی لبخند را درگیر آهی میکنی

چاره ی دردت درون دست من هست اینجا

چاره ی دردت یه جمله بخشش و لطف خدا

من تو را بخشیده ام ای بنده ی زیبای من

تو بیا نزدیک شو قرب من و ماوای من

من چمان برهم ببستم باز کردم رفته بود

شایدم دیگر در چهرش به سویم بسته بود

حال اکنون من دگر شادم دلم جان زنده است

روی لبهایم به جای غم نشان خنده است

لحظه هایم پر ز عبدو قربت و شادی شده

دستهایم مومن و مملو ز آزادی شده

و هم اکنون مینویسم با قلم ار قعر جان

مینویسم تا بماند یادگار مردمان

هر که دردی در دلش جان داردو گریان شده

هر که پر تشویش و غمناک و بس نالان شده

چاره ی دردش نویسم یک کلام بیصدا

چاره ی دردش یه جمله بخشش و لطف خدا

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 19:4 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|

عاقبت باید رفت عاقبت باید مرد هر چه دردو زجر و خون دل باید خورد گرچه گرم است اینجا زندگی گریان است همه جا غمناک و آسمان نالان است و سواری لز دور که میاید اینجا قدحی در دستش سرنوشت فردا و منی رهگذر از این دیار گریان در پی یک بن بست در پی یک زندان هر کجا گریان است که منم بی توش و عار و بی فرجامم این سوار چالاک قدحش پر بار است گرچه خود میداند دل من بی بار است او به سویم آمد قدحش دستم داد من به خد لرزیدم دل من فریاد زد و چمانم وا شد من بدیدم انرا حاصلش یک جمله سرنوشت فردا
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 19:28 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|

 

             بنده خدا

 

شبی سردو غمناک و تاریک بود

و من رهگذر از دل کوچه ها

به دنبال چاهی برای سقوط

به دنبال زجرو غم و دردها

همی رفتم و پایم از من گریخت

زمستان شد سرد شد کور شد

هوا شد بسی سردوتاریک و ماه

چراغی فروزان گر و نور شد

خیابان همی ناله وار و سترگ

به دنبال مجنون خود میدوید

شنیدم که میگفت با درد و اه

شما مردمان سوی که میروید

شنیدم که مردی جوابش بداد

بگفت میرویم سوی انجا که نیست

به سوی دیاری که در نقشه ها

به جز خاک چیز محالی که نیست

بگفتم کجا داری ای رهگذر

که شب را میان راه صبحی کنی

بگفتا خدایم بزرگ است و بس

خدا یاد ما هست و شک میکنی

وگر گفتم او را دگر غم مزن

بگفتا اگر غم زنم رنج نیست

که این غم برایم بسی عالی است

که این غم چنان است که گنج نیست

بگفتم من پیر و شبگرد راه

درین سالها غم بدیدم فقط

چگونه چنین حال آسوده ای

خداوند را نیست اینها صفت

بگفتا چه گویی دهانت ببند

خداوند من این چنین گونه است

چه خوب و چه بد باشی و گرم و سرد

خدایت تو را بنده اش بشمرد

چنین گفت و راهش گرفت و برفت

و من ماندم و این شب و کوچه ها

و اکنون خیالم بسی راحت است

که من بنده ام بنده ی این خدا

بگفتم چنین زخم خود را نبین

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 15:16 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1391ساعت 12:24 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|

آدم های ساده را دوست دارم!

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!

همان ها که برای... همه لبخند دارند!

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است!!

آدم های ساده را دوست دارم!

بوی ناب “ آدم ” می دهند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 22:3 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|

خدایا

دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند

از عظمت مهربانیت در حیرتم

چگونه به من محبت میکنی

در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 22:2 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|

هفت بار خویشتن را خوار یافتم :

نخست آن که دیدم به امید سرفرازی جامه خواری به تن کرده است.

دوم آنگاه که دیدم در برابر راست قامتان جست و خیز می کند.

سوم آنگاه که او را در گزینش میان سخت و آسان آزاد گذاردند و او آسان را بر گزید.

چهارم آنگاه که گناهی انجام داد و سپس خود را دلداری داد که دیگران نیز همگی چون او گناه می کنند.

پنجم آنگاه که از سستی خویش رنجها دید و بردباری اش را نشان توانمندی اش شمرد.

ششم آن زمان که زشت چهره ای را خوار شمرد-حال آنکه چهره ی یکی از نقابهای خود او بود .

هفتم آن زمان که به ستایش زبان گشود و اندیشید که کار نیکویی انجام داده است.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 12:39 توسط فاطمه نظری از کلاردشت|


آخرين مطالب
» رهگذر خدا را دوست دارد.
» لاله زار یخ زده
» فرصت عاشقی....
» لطف خداااااااااااا
» سرنوشت
» شعری جدید که میگوید من بنده خدایم
» غروب خفته...
» آدمها...
» خدایا...
» صدای سخن عشق...
Design By : Pars Skin